p:49

هانا:عالیه،چون من فقط روی چنین سطوحی میتونم بخوابم
تلاشم برای رفتن به سمت هدفم،اون کاناپه کنار پنجره زمانیکه از پشت لباسم گرفته شد با شکست مواجه شد.میخوام روی کاناپه بخوابم مشکلش چیه؟؟
کوک:اولین باری نیست که رو این تخت میخوابی فسقل،زودباش
هانا:نمیخوام با هر تنفس به جای اکسیژن عطر تورو بکشم توی ریه هام!
خندید،وحتی زمزمه زیرلبش رو شنیدم که"لجباز"خطابم کرد.
به سمتش برگشتم.سرتکون داد
کوک:خیله خب،پس عوضشون میکنیم
لعنت بهش که هیچ بهانه رو نمپذیرفت.ای کاش میرفتم توی حیاط و کنار محافظا تا صبح نگهبانی میدادم،نهایتش اونا اگر غرق در توهمات کاری میکردم از یک گلوله مستقیم دریغ نمیکردن و شاید برای خودم هم این بهتر بود .
با کلافگی دستی روی صورتم کشیدم و روی تخت نشستم
هانا:نمیخواد
***
در جواب پرسش های مکرر و زمزمه وار سرین درباره اینکه دیشب کجا رفتم و چرا؟ من فقط به متئو زل زده بودم، طوری که اگر نگاه می‌کشت، اون باید تا حالا ده بار دفن شده باشه.اون هم زیر همون نگاه، قهوه‌اش رو بیش از حد لازم مزه‌مزه می‌کرد؛ تلاش مضحکی برای پرت‌کردن حواس خودش، یا شاید فقط خریدن چند ثانیه زمان تا از نگاه خشم الودی که روش بود جان سالم به در ببره.
متئو:هانا نکن این کارو!
فنجون رو مثل سنگی روی میز انداخت و دست‌هاش رو به نشونه تسلیم بالا برد. همون ژست همیشگی‌ش.مثل نمایشی قدیمی از مردی که می‌خواست خودش رو بی‌گناه‌تر از چیزی نشون بده که بود.
متئو:می‌دونی که من یه جنتلمنم.
لبخند ازخودراضی‌ش هنوز سر جاش بود،از اون لبخندهایی که آدم رو بیشتر از هر توهینی به جنون می‌کشوند.
هانا:منظورت همون لاشیه‌ی حروم‌زادست، کوراسو؟
لبخندش کش اومد، وسیع‌تر و بی‌شرم‌تر از قبل.
متئو:هی! داری شهرتم رو پیش دوست‌دخترم خراب می‌کنی
نگاهم بی‌اختیار چرخید سمت سرین. صورتش سرخ شده بود و انگار تمام تلاشش این بود که لبخندش رو فرو ببلعه
لعنتی… اینم از دست رفت؟
با خشمی که حالا بیشتر طعنه شده بود، گفتم
هانا:دوست‌دختر؟ انتظار داری باورکنم جناب آقای متئو کوراسویی که مثل فودبلاگرهای خبره، دخترای مختلف رو تست می‌کرد، تبدیل به تک‌پَر شده؟
متئو دستش رو روی سینه‌اش گذاشت، با همون چهره‌ی مضحک مظلوم‌نما .
متئو:داری از خودم خجالتم می‌دی…
زنگ تلفن وسط حرفش پرید.
تماس رو جواب داد، اخمش عمیق‌تر شد. چند کلمه‌ی کوتاه شنید، بعد ناگهان از جاش بلند شد؛ همونطور یک‌باره که انگار زمین زیر پاش داغ شده باشه.
سرین: چیشده
صبل از اینکه حتی فرصت پیدا کنم بابت حرف‌زدنش با کسی که ظاهرا دوست‌پسرش بود،توی دهنش بزنم، صدای متئو همه‌چیز رو برید.
متئو:اون یارو، یوجین، به کوک گفته می‌خواد هانا رو ببینه… اونم طبق معمول قاطی کرده. باید برم، قبل از این‌که بفرستتش به کام مرگ.
بدنم قبل از ذهنم واکنش نشون داد. بی‌اختیار بلند شدم.
هانا:منم میام
نمی‌دونستم هنوز برای رویارویی با یوجین آماده‌ام یا نه. حتی مطمئن نبودم برای بیرون‌رفتن آماده باشم.اون هم با این وضعیت ناپایدارم.
اما یک چیز رو خوب می‌دونستم، اگر برای یوجین اتفاقی می‌افتاد،هرگز نمیتونستم خودم رو ببخشم
متئو بی‌درنگ برگشت.
متئو:هرگز! کوک علاوه بر اون، منو هم می‌کشه
بی‌اعتنا به حرفش، به‌سمت پله‌ها رفتم.
هانا:و اگه تنها بری، من خودم می‌کشمت. چند لحظه صبر کن
درِ آهنی توسط باز شد.
بوی فلزِ داغ، خون، و گوشتِ سوخته مثل مشتی توی صورتم خورد.صداها از عمقِ تاریکی میومد. خفه‌شده، انگار دیوارها هم توی گوش هم نجوا می‌کردن.
متئو، بی‌وقفه، برای هزارمین بار هشدار داد:
متئو: مطمئنی آمادگی روبه‌رو شدن رو داری؟ اینجا وحشتناک‌تر از چیزیه که فکرشو می‌کنی
هانا: می‌دونم دارم به کجا پا می‌ذارم. راه بیفت
اون جلوتر رفت و شروع کرد از پله‌ها پایین رفتن.
هنوز اولین قدم رو برنداشته بودم که چیزی از پشت، روی سرم نشست.
سنگین، سرد، فلزی.
و بعد، صدای کشیده شدن خشاب، مثل رعدی توی سکوت شب، توی گوشم پیچید.
دیدگاه ها (۷)

p:48

p:47

p:46

#ازت.متنفرم.اما.دوست.دارمویو نویسنده:هانا و سانزو‌ مثل دوتا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط